تبليغاتX
تنها ترا دارم و بس
چون تو قوی نیستم اما به مهربانی تو اعتماد دارم
 تنها تو را دارم و بس. دعایم را بپذیر.....

خدای مهربانم ، دیدی ؟ من برای اولین بار نام کسی را برزبان آوردم و به تو گفتم که بینهایت دوستش دارم. برای اولین بار آنهمه خودخواهی درونم آب شد و من شدم و یک خواسته. برای اولین بار.........و کجا بودند آنها که به من می گفتند تو از سنگ هم سخت تری؟ کجا بودند کسانی که به من گفتند تو سنگی ترین دختر دنیایی؟؟ من سنگی نبودم، آنها کسی نبودند که برایشان به درگاهت نیایش کنم. مهربان من ، شنیدی چه گفتم؟ بی شک شنیدی. ومن فکر می کنم از اول هم می خواستی بشنوی.

و خداجانم من صدای نیایشش را شنیدم. در آن تاریکی من صدای نیایش او را شنیدم و گرمی دستهایش را لابه لای موهایم حس کردم وقتی مرا بیدار می کرد. و راستی خدایا تو مرا بیدار کردی. کاش نمیرم خدایا. کاش با او باشم و زندگی کنم. قلبم باز بازی درآورد. انگار که کبریت بیندازند وسط انبار کاه. سینه ام آتش گرفت. کاش نمیرم و با او زندگی کنم. دیدی خدایا؟ خواب دیشبم را می گویم. تو برایم تعبیرش کن به خوبی، به برگشت یوسف گمگشته........

این روزها خودم هم خودم را نمی شناسم، اطرافیانم که دیگر هیچ..........

پشت پلکهایم کبود شده و خط قرمزی افتاده به جای خط سرمه چشمهایم، چشمهایم گود رفته وپایینش سیاه شده. امروز که خودم را در آینه دیدم دهانم باز ماند و بی اختیار بلند گفتم شبیه مرده ها شده ام. نازنینم اما دلم می خواهد تو مرا مثل همیشه آرام و آراسته ببینی و خوشبو و خنده رو. تلخی دهانم تمامی ندارد و تلخی این روزهای بی تو بودن. شنیده بودم می گویند فلانی از غصه موهایش سفید شد اما باور نمی کردم. عزیزکم ، چندین تار موی من در همین چند روز سفید شد. و آیا فقط چند روز بوده است؟؟ نه عزیزک من، چند سال بوده، چند قرن بوده. تمام لحظه های بدون تو ...............

و من در هراسم. در امیدم. امید برگشتن تو و هراس اینکه آیا مرا به یاد داری؟ اینهمه روز گذشته است. آیا هنوز نام مرا به خاطر داری؟ هنوز چهره ام را به یاد داری؟ هنوز صدایم را می شناسی؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا دیگر هر ثانیه هزار ثانیه است. حالا نفسهایم هم روزی چندبار بند می آید و سنگین می شود. سرم سنگین سنگین است. می دانی دیگر حتی یک لحظه هم نیست که به یاد تو نباشم. حتی یک لحظه.

خداجانم، من می دانم که تو صدایم را شنیده ای و به دعایم پاسخ می گویی. من به تو اعتماد کامل دارم. می دانم که دعایم را می پذیری.

 

......................................................................................................................................

 

-عزیزکم، اگر روزی برسد که تو اینها را بخوانی، اگر الان همان روزی است که در کنار من اینها را می خوانی، همین حالا در آغوشم بگیر. نمی دانی در این الانی که من هستم چقدر به گرمای حضورت و به آرامش آغوش مهربانت نیاز دارم. نمی دانی چقدر برایم سخت است اینهمه از تو دور بودن و اینهمه نگرانی و اینهمه کابوس های شبانه و اینهمه سردرگمی و اینهمه گمگشتگی و اینهمه ترس و امید توام و اینهمه اضطراب و انتظار. عزیزکم، همین الان مرا در پناه امن حضور گرمت بگیر.

 

- خدایا از تو ممنونم که به این خواسته ام رساندی تا بخواهم و می دانم که تو می شنوی و می پذیری.

 

 

|+| نوشته شده توسط پونه در پنجشنبه چهارم مهر 1387
 دعایم را بپذیر خدایا.....

یادم نیست قبل ترها چطور بودم. یادم نیست  آن وقت ها که به تو فکر نمی کردم به چه می اندیشیدم. نازنینم ، هر روز، هر لحظه و هر ثانیه بر من چون قرنی می گذرد. قلبم درد می گیرد. دیشب دست چپم به شدت درد گرفت و قفسه سینه ام آتش گرفت. نه! نمی خواهم بدون دیدن تو بمیرم. نمی خواهم بمیرم و با تو نبوده باشم. با تو هم نفس نبوده باشم. نفس های من همه آه شده است. چند روز است از ته دل نخندیده ام؟ از ته دل خندیدن چطوری است؟ بی تو هیچ چیز رنگ ندارد، بو ندارد و من در سردرد هرشب و هر روز سرگردانم. صبح ها نمی دانم چطور باید شروع کنم . با خودم می گویم یک روز به تو نزدیک تر می شوم. شب ها.....آه شب ها. هر شب در خواب من به دنبال تو می گردم. حتی قدیم ترین جاهایی که در کودکی بوده ام را هم در رویاهای شبانه ام گشته ام. و صدایت را گاهی می شنوم: پونه ...........

دیشب می خواستی برایم دامن بخری. از همه رنگ بود : آبی و گلبهی و صورتی و یاسی. رنگ ها را در دست گرفته بودی تا انتخاب کنی. من نارنجی دوست داشتم . گفتم بیا برویم نارنجی بخریم. صورتت را نمی دیدم اما. و چقدر دلم برای چشم های تنگ شده است..........

من هر روز هزار بار در امید و ناامیدی دست و پا می زنم. یک لحظه خیال می کنم تا همیشه با توام و لحظه ای بعد شنیدن دوباره صدایت برایم آرزو می شود. نازنین من ، دیگر خودم را قبل از اینکه تو را بشناسم به یاد نمی آورم. به راستی چطور اینهمه وقت من بی تو زندگی کرده ام و زنده مانده ام؟؟؟؟

 

..........................................................................................................................................

ای اول عاشق و معشوق دنیا، تمام امیدم تو هستی. بگذار در کنارش به آرامش برسم. و خدای مهربانم هرگز این روزها را فراموش نمی کنم...................................

|+| نوشته شده توسط پونه در شنبه سی ام شهریور 1387
 آه خدایا ، دعایم را بپذیر.

خداوندا نیایش مرا بپذیر. بگذار که عشق و ایمان به زندگیم معنا ببخشد. بار خدایا اکنون من تنها تو را دارم و تنها تو هستی که می توانی مرا یاری دهی. و آیا در طول زندگیم جز تو کسی به کمکم آمده است؟ خدایا تمام تلاش های بودنم با حضور در کنار او معنا می یابند و می دانم که تو از اول هم می دانسته ای. ای مهربان بی همتا ، ای تنها پناه من ، من عشق را با او یافته ام. خدایا.............................

آرزو می کنم هر چه زودتر این روزها تمام بشود و از طرفی در هراسم که مبادا تمام شود و من نتوانسته باشم شایسته دعا کنم؟ سعی می کنم بخوابم و مضمون خواب هایم سراسر اضطراب است و گشتن. گشتن به دنبال او. و همه جا می روم تا او را بیابم. می خواهمش ، با تمام وجود. سعی می کنم بیدار بمانم تا از این خواب ها در امان باشم. بی هدف راه می روم ، مرتب به ساعت نگاه می کنم و باز سر درگم می شوم. دهانم تلخ می شود، سرم گیج می رود . تصمیم می گیرم کتاب بخوانم ، هر سطری که می خوانم او با لبخندش حضور دارد، لابه لای تمام کلمات کتاب حضور دارد، دلم می ریزد، هر سطری که می خوانم بیشتر می فهمم که چقدر حضورش را می خواهم و چقدر همه چیز معنایش به حضور او بستگی دارد. کتاب را می بندم. می نشینم به فکر کردن......نکند..............خدایا نکند...............اگر...............اگر..............................

مغزم درد می گیرد، قلبم درد می گیرد ، سرم درد می گیرد. خدای مهربانم آخر چطور این روزها را تمام کنم؟ و چطور بخواهم که این روزها تمام شود؟ در بیم و امیدی سخت به سر می برم. هر روز قلبم می ریزد. هر شب مغزم درد می گیرد . نازنینم دلم برای دیدنت پر پر می شود. کاش زودتر بیایی....

خدای مهربانم ، مرا ببخش. لطف و کرم تو از گناهان همه انسان ها از ابتدای خلقت بیشتر است. خدای مهربانم مرا ببخش و به من فرصت بده. قول می دهم که در کنار او زیبا زندگی کنم. خدای مهربانم مرا ببخش و دعایم را بپذیر و برآورده کن. خدای مهربانم هر دوی ما را پاکیزه گردان و برای شروع یک زندگی با ایمان و عاشقانه با هم ، شایسته کن. خدایا ..................................................................

|+| نوشته شده توسط پونه در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387
 به قدرت تو ایمان دارم.

امروز روز هجدهمه ، و من واقعا نمی دونم دیگه چطور باید این لحظه ها رو سپری کنم. هر لحظه و هر ثانیه خودش رو تمام و کمال بهم نشون میده. و من توی امید و ناامیدی دست و پا می زنم. یک لحظه امیدوارم به برگشتنش و لحظه ای بعد همه جا تاریک میشه و من گم میشم و نمی تونم پیداش کنم. احساس می کنم وارد یه سیاهچاله شدم که همه فکرهام رو به درون خودش میکشه و لحظه ای بعد همه جا پر از نور حضورش میشه. هر ثانیه ای که می گذره با یاد اون می گذره. هر شب با صدای فریاد خودم از خواب می پرم و غرق اشک و ترس می فهمم که خواب دیدم و خدایا ، وای خدایا چقدر اون لحظه ها دلم می خواد که پیشش باشم و توی آغوشش، با گرمای حضورش اطمینان پیدا کنم و بخوابم....اما تا صبح بیدارم . تا صبح نگرانم. خدایا تو می دونی ، تو می دونی که هرگز هیچ کس رو به این اندازه دوست نداشتم. گاهی حس می کنم حتی خودم هم نمی دونم که چقققققققققققدر دوسش دارم. گاهی حتی خودم هم متعجب میشم. آیا این منم؟ آیا این منم که به این اندازه کسی رو دوست دارم؟ آیا این منم که حاضرم به خاطر کسی از همه چیز بگذرم؟ بهم گفته بود مراقب باش اسیرم نشی و به نبودن من هم فکر کن.........ولی حتی موقع نوشتنش هم تمام تنم می لرزه . چطور می تونم به نبودن تو فکر کنم؟؟؟؟؟؟؟؟ نفسم از فکر بهش هم بند میاد. خدایا خواهش می کنم بهم رحم کن. خدایا می دونم که تو عشق رو دوست داری و دنیا رو اول بر پایه عشق آفریدی. خدایا کمکم کن. از دست من هیچ کاری بر نمی یاد. تو تنها کسی هستی که منو درک می کنی و می دونی که چه اندازه دوسش دارم. خدایا قول می دم تمام سختی های زندگی رو تحمل کنم. قول می دم خدایا هرگز آزارش ندم و هرگز حرفی نزنم یا کاری نکنم که ناراحت بشه. قول میدم خدایا که همیشه حرمت عشق رو نگه دارم.

خدای مهربوم ، احساس می کنم تمام اونچه که توی زندگیم انجام دادم ، تمام تلاش هایی که کردم ، رنج هایی که بردم ، صبوری هایی که کردم برای بودن با اون هستش و برای بزرگ شدن و آماده شدن برای عشق به اون. و خدایا زمانی این عشق به سراغم اومد که اصلا فکرش رو هم نمی کردم. خدایا لطفا منو ببخش و به دعام گوش بده. خدایا لطفا بهم با عشق و یقین برش گردون. آه خدای من ، این روزها سخت ترین روزهای زندگیمه ، سخت ترین شب های زندگیمه ، سخت ترین لحظه های زندگیمه. خدایا می میرم. خدایا می میرم اگه نباشه. هیچ چیز برام ارزشی نداره و خدایا ، خدایا تنها خواسته زندگیم ، تنها خواسته زندگیم اونه.........

خدایا بگذار این عشق زیبا ، پاک و خدایی توی زندگیم بمونه ، خدایا بهم فرصت بده که با عشق زندگی کنم ، قول میدم زیبا زندگی کنم ، قول می دم در خور عشق زندگی کنم. قلبم........خدایا خدایا خدایا فکرش رو هم نمی کردم که کسی رو به این اندازه دوست داشته باشم. اون فوق العاده است. دوست داشتنیه ، بی نظیره، بی همتاست. خدایا اون تنها کسیه که حاضرم روح و جسمم رو بهش تسلیم کنم با تمام وجود.............

 

 

پی نوشت: چقدر قاصرم از اینکه توصیف کنم که اون تا چه اندازه بی نظیره ، چقدر قاصرم از اینکه بگم چطور حاضرم زندگیم رو بهش بدم........... نازنینم منو به خاطر اینهمه ناتوانی ببخش.

 

پی نوشت 2 : می دونم خدایا که به کسی که جز تو هیچ پناهی نداره و جز تو هیچ راهی نداره کمک می کنی . تو.................................................................................................................................................................................................................................................................................

|+| نوشته شده توسط پونه در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387
 فقط ده روز گذشته.
ده روز .....

امروز روز دهمه. خدایا خیلی سخته. سرم درد می کنه. هر روز بی اختیار گریه می کنم. احساس می کنم دیگه دنیا داره به آخرش می رسه. چرا اینطوری شد؟ منکه حالم خوب بود. فکر نمی کردم هیچ وقت عاشق بشم. فکر می کردم همیشه عقلم بیشتر از حسمه. ولی حالا می بینم که از هر چی منطقه حالم به هم می خوره. فقط دلم می خواد کنارش باشم. خدایا میشه منو ببخشی؟؟؟؟ گناهایی که از روز تولدم کردم رو ببخشی و آرزوم رو برآورده کنی؟؟؟ خدایا قول می دم با هر سختی ای توی زندگی با توکل به تو کنار بیام. مغزم هنگ کرده. می ترسم. خدایا دلم می خواد بمیرم اگه....نه! حتی نمی تونم فکرشو بکنم. خدایا زندگی خیلی سخت شده. نمی دونم چی کار کنم. لحظه به لحظه و دقیقه به دقیقه عین یک قرن می گذره. خدایا خواهش می کنم منو ببخش. دهنم تلخه. هیچی رنگ و بو نداره. هیچی معنی نداره. انگار توی یه خواب عمیقم که نمی تونم بیدار شم. نمی تونم بیدار شم و ببینم کنارمه. دلم می خواد تموم شه. دلم می خواد با یقین کامل و با عشق به سمتم برگرده. خدایا دلم برات تنگ شده. دلم می خواد برگرده ، آرامش بگیرم و دوباره بتونم با تو حرف بزنم. خدایا کمکم کن . هیچی نمی خوام به جز اون. هیچی نمی خوام به جز اون........خواهش می کنم خدایا ، خواهش می کنم.

هر روز به خودم فکر می کنم ، به روحیاتم ، خواسته هام ، اشتباهاتم ، افکارم .......

هر روز بیشتر و بیشتر می بینم که چقدر می خوامش، که چقدر دوستش دارم....

خدایا می دونم که تو عشق رو دوست داری ، می دونم که دنیا رو بر پایه عشق آفریدی. ای خدای مهربون ، خواهش می کنم ما رو ببخش و ما رو به هم ببخش.

خدایا کمکم کن این روزها رو تحمل کنم و خدایا بعد از این روزهای بینهایت سخت بهم با عشق و یقین برش گردون......

|+| نوشته شده توسط پونه در دوشنبه یازدهم شهریور 1387
 شروع....
سلام خدای خوبم.

امروز روز اوله . روز اول خوب بودن. روز اول با تو بودن. می دونی یه جورایی خوشحالم . چون تهش تو رو به دست میارم. این خیلی خیلی مهمه.

ممنونم ازت خدایا. احساس می کنم تو مراقبمی. می دونی مثل اون چندباری که تو یهو ، سر بزنگاه به دادم رسیدی. من دختر احمقی بودم. گاهی وقتا با لجبازی ازت یه چیزایی خواستم که به نفعم نبود. تو خیلی با من مهربونی . وقتی می دیدی دیگه طاقت ندارم دعامو قبول می کردی ولی خیلی زود بهم می فهموندی که اشتباه کردم.

خداجونم یادته اون روز که من نمی دونستم کارم درسته یا غلط و داشتم گریه می کردم؟ یادته یه جوری شد که من فکر کردم کارم درسته؟ ولی هنوزم نفهمیدم چرا؟ چرا اون کار درست بود؟ آخه من خیلی اذیت شدم. درسته که دوستم تقریبا نجات پیدا کرد و کمکای من خیلی به دردش خورد ( می دونی که از خودش بپرسیم عمرا قبول کنه من کمکش کردم ، یه چیزی هم طلبکار میشه ) ولی من صدمه دیدم.

خیلی اذیت شدم. ولی خوب حتما درست بوده ، حتما خوب بوده . مهربونم، الان فقط و فقط تو رو دارم و همه چی دست توء. خوبه . چون فقط و فقط به تو اعتماد دارم. فالم می گفت یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور.......مرسی خداجونم که بهم آرامش می دی و نمی ذاری دیوونه بشم.

توی فیلم پی. اس. آی لاو یو   دختره به دوستش گفت دیوونه شدن کار آدمای متوسط نیست. کار آدمای پولداره. اونا وقت دارن که دیوونه بشن و هم پولشو. خیلی دلم گرفت اینو گفت......

چقدر حرف زدن با تو خوبه. بهم کمک می کنه. مهربونم من تصمیممو گرفتم. حتما خواست توء که این اتفاقا افتاده و خواست توء که اینطوری بشه. تا من اول از همه به خودم نزدیک بشم، خودمو پیدا کنم. بیچاره خودم، طفلک داره گم میشه . دلم واسش تنگ شده. و بعدش به تو نزدیک بشم. خدایا خیلی خیلی دلم هواتو کرده. دلم یک دنیا واست تنگ شده.

یه کم سخته ولی خدایا. نمی دونم آخرش چی میشه. منو لایق کن . قول می دم........

باید ثابت کنم. باید قوی باشم. لطفا کمکم کن.

|+| نوشته شده توسط پونه در شنبه دوم شهریور 1387
 اعتماد من به تو بی پایان است.
خدای مهربانم،

من از تو دور شده ام. در حالیکه هیچ کس به جز تو را ندارم. خداجان خوبم ، خواهش می کنم کمکم کن.

من دلم می خواهد بهتر باشم. اما آرامش ندارم. وقتی آرامش ندارم نه می توانم کتاب بخوانم ، نه می توانم فکر کنم ، نه می توانم برقصم، نه می توانم گریه کنم ، نه می توانم موسیقی گوش دهم.

خدایا من آرامشم را از دست داده ام. تو همیشه تنها کس من بوده ای. از همان موقع بچه گیها که زیر پتو گریه می کردم. یادت هست؟ شاید ۱۰ ساله هم نبودم.......

اما تو از همان وقت ها کمکم می کردی . نه ! از خیلی قبل تر از آن.

خدایا یادت هست سالی که می خواستم کنکور بدهم چقدر تنها بودم؟ یادت هست خدایا که همه تنهایم گذاشتند؟ یادت هست که همه به من بد گفتند؟ یادت هست که با گریه و دعوا درس خواندم؟ یادت هست خدایا چقدر بی حوصله و نا امید بودم؟ یادت هست که همه جا تاریک بود؟ آن شب که تا نیمه های شب زیر باران نشستم را یادت هست؟ آن وقتها هم فقط تو را داشتم و فقط با تو حرف می زدم. یادت هست؟ اصلا من از همیشه ، از اول فقط تو را داشتم. از آن موقع ها که ۴ ساله بودم و نمی دانستم با روزهای بلند لعنتی چه کار باید بکنم . از همان موقع ها که زندگی را دوست نداشتم چون شادم نمی کرد. یا از ۵ سالگی ام که شروع کابوس هایم بود وتب های لعنتی. از همان اولش خدایا من فقط تو را داشتم. و تا حالا ...... تا حالا که قلبم هزار بار ریخته است. تا حالا که باز هم هیچ پناه و اعتمادی جز تو ندارم. خدایا من به هیچ چیز زندگی اعتماد ندارم. تنها ترا دارم. من با اینکه گاهی خیلی بد بوده ام اما یادم نمی آید که تو ناامیدم کرده باشی و یا یادم نمی آید که در بدترین بد بودن هایم هم ترا فراموش کرده باشم. خدایا من می ترسم. خواهش می کنم مرا فراموش نکن. خواهش می کنم ترکم نکن. خدایا من فقط ترا دارم لطفا همراهم باش. خداجانم من به اندازه تو قوی و صبور و بی نیاز نیستم. لطفا کمکم کن. دلم برای با تو بودن تنگ شده. لطفا کمکم کن این دغدغه ها تمام شود و من بتوانم لحظه ای با آرامش تمام بنشینم و باز از آن حرف های خودمانی بزنم. دلم تنگ شده است برای آن وقتها که ترا فقط به خاطر خودت دوست داشتم و فقط راجع به خودمان حرف می زدم. خدایا خواهش می کنم کمکم کن و این بار هم به یاریم بیا. به تو خیلی خیلی احتیاج دارم، با همه بدی هایم. آخر می دانی تو تنها کسی هستی که به او اعتماد دارم و اصلا تنها کسی هستی که دارم و اصلا تنها کسی هستی که همیشه داشته ام. دوستت دارم و به تو اعتماد می کنم و خودم را به تو می سپارم. لطفا کمکم کن.

|+| نوشته شده توسط پونه در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387
 
 
بالا