خدای مهربانم ، دیدی ؟ من برای اولین بار نام کسی را برزبان آوردم و به تو گفتم که بینهایت دوستش دارم. برای اولین بار آنهمه خودخواهی درونم آب شد و من شدم و یک خواسته. برای اولین بار.........و کجا بودند آنها که به من می گفتند تو از سنگ هم سخت تری؟ کجا بودند کسانی که به من گفتند تو سنگی ترین دختر دنیایی؟؟ من سنگی نبودم، آنها کسی نبودند که برایشان به درگاهت نیایش کنم. مهربان من ، شنیدی چه گفتم؟ بی شک شنیدی. ومن فکر می کنم از اول هم می خواستی بشنوی.
و خداجانم من صدای نیایشش را شنیدم. در آن تاریکی من صدای نیایش او را شنیدم و گرمی دستهایش را لابه لای موهایم حس کردم وقتی مرا بیدار می کرد. و راستی خدایا تو مرا بیدار کردی. کاش نمیرم خدایا. کاش با او باشم و زندگی کنم. قلبم باز بازی درآورد. انگار که کبریت بیندازند وسط انبار کاه. سینه ام آتش گرفت. کاش نمیرم و با او زندگی کنم. دیدی خدایا؟ خواب دیشبم را می گویم. تو برایم تعبیرش کن به خوبی، به برگشت یوسف گمگشته........
این روزها خودم هم خودم را نمی شناسم، اطرافیانم که دیگر هیچ..........
پشت پلکهایم کبود شده و خط قرمزی افتاده به جای خط سرمه چشمهایم، چشمهایم گود رفته وپایینش سیاه شده. امروز که خودم را در آینه دیدم دهانم باز ماند و بی اختیار بلند گفتم شبیه مرده ها شده ام. نازنینم اما دلم می خواهد تو مرا مثل همیشه آرام و آراسته ببینی و خوشبو و خنده رو. تلخی دهانم تمامی ندارد و تلخی این روزهای بی تو بودن. شنیده بودم می گویند فلانی از غصه موهایش سفید شد اما باور نمی کردم. عزیزکم ، چندین تار موی من در همین چند روز سفید شد. و آیا فقط چند روز بوده است؟؟ نه عزیزک من، چند سال بوده، چند قرن بوده. تمام لحظه های بدون تو ...............
و من در هراسم. در امیدم. امید برگشتن تو و هراس اینکه آیا مرا به یاد داری؟ اینهمه روز گذشته است. آیا هنوز نام مرا به خاطر داری؟ هنوز چهره ام را به یاد داری؟ هنوز صدایم را می شناسی؟؟؟؟؟؟؟؟
حالا دیگر هر ثانیه هزار ثانیه است. حالا نفسهایم هم روزی چندبار بند می آید و سنگین می شود. سرم سنگین سنگین است. می دانی دیگر حتی یک لحظه هم نیست که به یاد تو نباشم. حتی یک لحظه.
خداجانم، من می دانم که تو صدایم را شنیده ای و به دعایم پاسخ می گویی. من به تو اعتماد کامل دارم. می دانم که دعایم را می پذیری.
......................................................................................................................................
-عزیزکم، اگر روزی برسد که تو اینها را بخوانی، اگر الان همان روزی است که در کنار من اینها را می خوانی، همین حالا در آغوشم بگیر. نمی دانی در این الانی که من هستم چقدر به گرمای حضورت و به آرامش آغوش مهربانت نیاز دارم. نمی دانی چقدر برایم سخت است اینهمه از تو دور بودن و اینهمه نگرانی و اینهمه کابوس های شبانه و اینهمه سردرگمی و اینهمه گمگشتگی و اینهمه ترس و امید توام و اینهمه اضطراب و انتظار. عزیزکم، همین الان مرا در پناه امن حضور گرمت بگیر.
- خدایا از تو ممنونم که به این خواسته ام رساندی تا بخواهم و می دانم که تو می شنوی و می پذیری.
|
+| نوشته شده توسط
پونه در پنجشنبه چهارم مهر 1387